خلوت آرام من

اینجا تنها جاییست که آرام هستم.یادداشت های خصوصی رویارویی خودم است با خودم و نیمه تاریک وجودم

امروز بعد از سالها تو آغوشش گریه کردم یادم رفته بود اونم دل داره. تازه فهمیدم چقدر مهربونه. ولی هیچوقت به من نشون نمیداد.

باهمدیگه گریه کردیم. گفتم خداراشکر که تورو دارم. من کم آوردم . من نمی دونم چطوری ادامه بدم. گفت همه چیز درست میشه اونهم که نگرانشم حالش خوب میشه منم دوباره میتونم برگردم سرکار سابقم. 

خدایا ممنونم به خاطر همه چیز . آدمهایی رو تو زندگیم فرستادی تا به من بفهمونن من زیبایم ،جذابم من آدم موفقی هستم من خوب بلدم به چند نفر همزمان توجه و رسیدگی کنم، من مادر خوبی هستم، من همه تلاشم را برای بچه هام می کنم، من توانستم به فرزندم حرلف زدن بیاموزم، ترس از اجتماع را از او بگیرم، خانواده ام انقدر عاشق دسپختم هستند که هیچ جای دیگر غذا نمی خورند، من برایشان دوست داشتنی هستم . 

همه اینها را تو به من دادی خدای عزیزم

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/۳۱ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات () |

یه نوازنده دورگرد هست بعضی وقتا میاد آهنگ بسیار سوزناکی رو توی کوچه ما می نوازد . یادمه قبلا یبار که از جلسه دفاع پایان نامه ارشدم بر میگشتم خونه خوشحال بودم نوازنده دورگرد رو تو کوچه دیدم پولی کف دستش گذاشتم گفتم آهنگ شاد بزن اونم برام یه آهنگ شاد زد. 

بعدترها هر وقت منو میدید فورا آهنگ شاد می زد.

امروز دوباره اومد با همون آهنگ سوزناکش رفتم بیرون پولی براش ببرم گفت الان آهنگ شاد میزنم منم گفتم نه همین آهنگ سوزناک خوبه.

درسته قلب آدم تیر میکشه ولی دردش شیرینه. دیگه از درد و رنج فرار نمی کنم . وقتی دردی داریم غم و غصه ای داریم یا بیمار میشیم. باید بدانیم که نسبت به چه چیزی می بایست آگاه شویم. 

بیماری و درد نقش استاد و معلم را برایمان بازی میکند . مثل زنگی و تلنگری برای بیداریست. به دارو و درمان نباید پناه برد. با درد و رنج خویش سخن بگوییم درسمون رو بگیریم همه چیز پایان می یابد...

 

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/۳۱ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات () |

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند

فرشته پری به شاعر داد،

و شاعر، شعری به فرشته.

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفتو

فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت: دیگر تمام شد. دیگر زندگی برای هردوتان دشوار می شود..!

زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است...

و

فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش کوچک...!!!!

دیگه حال من خوب نمیشه ولی امیدوارم حال تو همیشه خوب باشه شاعر عاشق .ممنون که مزه عشق را به من هدیه کردی. هرجا که هستی سلامت باشی😌🙏
نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/۳۱ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات () |

‏گاهی برای خوب شدن حالت
‏گزینه های امن تر ‏و مطمئن تری هست که میتونی سمتشون بری
♡‏بارون
♡‏هوا
♡‏موسیقی
♡‏قهوه
مبل همسایه طبقه بالایی چند ماهی هست توی حیاط خونه یه گوشه ای قرار گرفته که بفروشنش. همیشه با خودم غر میزدم آخه این چیه تو حیاط گذاشتند شلوغ شده. وقتی امروز صبح زیر بارون روی اون مبل نشستم چند دقیقه ای در سکوت و آرامش عجیبی فرو رفتم . تا بحال تجربه نکرده بودم . کاملا بدون فکر بودم. چشم که باز کردم توسط گلها و درختان حیاط احاطه شده بودم. به خودم گفتم من چرا تابحال این نعمت رو از خودم دریغ میکردم.  به موسیقی صدای بارون روی برگ درختان گوش میدادم. خودم رو به یه لیوان قهوه داغ دعوت کردم . تجربه عالیی بود . ممنون از همسایه بالایی به خاطر مبلهای قرمزش
نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/۳٠ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ توسط لیلا نظرات () |

روزی که تصمیم بگیرید چیزهایی را که دوست دارید، طلب نکنید و در عوض، چیزهایی را که اتفاق می افتد، دوست داشته باشید، آنروز بالغ شده اید.
ما همیشه می توانیم آنچه را که دوست داریم، بخواهیم و طلب کنیم، اما این کار ما را فلاکت زده و بیچاره می کند؛ زیرا دنیا مطابق آنچه ما دوست داریم یا دوست نداریم، نمی گردد. تضمینی نیست که آنچه را شما می خواهید، زندگی هم بخواهد. احتمال دارد زندگی به سوی چیز دیگری مقدر شده باشد که شما اصلا از آن آگاه نباشید. وقتی چیزی که دوست دارید،‌ پیش می آید، باز هم چندان شاد نخواهید بود؛ زیرا هرچه را می خواهیم، قبلا در خیالمان با آن زندگی کرده ایم. پس آنچه به دست می آوریم، دست دوم است. اگر بگویید دوست دارید با مردی خاص ازدواج کنید، پیشاپیش در خیالتان با او ازدواج کرده و به آن فکر کرده اید. آنگاه اگر در واقعیت با او ازدواج کنید، مطابق تصوراتی که در خیال خود داشتید، نخواهد بود. او فقط یک رونوشت از خیال شما خواهد بود؛‌ زیرا واقعیت به اندازه خیال، خیال انگیز نیست. آنگاه نومید خواهید شد. اگر آنچه را که پیش می آید، ‌دوست داشته باشید، ‌اگر خواست خود را مقابل خواست زندگی فرار ندهید، اگر فقط بگویید باشد، بله،‌آنگاه هرگز دچار فلاکت نخواهید شد. زیرا علی رغم هرچه روی دهد، همیشه برخورد و گرایشی مثبت دارید و آماده پذیرش و لذت بردن از اتفاقات زندگی هستید.

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/۳٠ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ توسط لیلا نظرات () |

 در زندگی حتما یک "پناهگاه" 
داشته باشید...
جایی که دورتان کند از همه ی مشغله ها  و روزمرگی ها و حتی سرو صدای ساختمان سازی های مکرر لعنتیِ کنار خانه تان
فرقی نمیکند این سنگر تنهایی تان 
یک صندلیِ فلزی در پارکِ نزدیک خانه تان باشد یا  کافه ای چوبی و یا حتی تختِ خواب اتاقتان‌‌.
اما حتما جایی را داشته باشید برای خاطره ساختن های یک نفره ای که کسی جرات خراب کردنش را نداشته باشد
که ترسِ از رفتن و از دست دادن هیچکس مانع ورودتان به آنجا نشود
دست خودتان را بگیرید و به "پناهگاهتان" ببرید 
مرور کنید خاطراتتان را
مسئولیت اشتباهاتتان را گردن بگیرید
آنوقت خودِ خالی از فکر و خیالتان را برگردانید 
به خودتان
به خودتان
"به خودتان"...
کافه " ای تی اف "منتظرم باش
...
نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/۳٠ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط لیلا نظرات () |

هر رویدادی در زندگی من هر شبی که به بی خوابی گذشت و همه اشکهایی که ریختم مرا در مسیر سفر روحم پیش برده است. هیچ کس آنچه را من می گویم ، همانند من نمی گوید و هیچ کس کارهای مرا درست مثل من انجام نمی دهد. هر کدام از ما بی همتا هستیم و سفرخاص خود را پیش رو داریم.

هنگامیکه برای رویدادهای زندگی خود و تعبیری که از آن رویدادها دارید مسئولیت می پذیرید از دنیای کودکی خارج شده و به بزرگسالی گام می نهید. دیگر نمی گویید چرا برای من این اتفاق افتاد. بلکه می گویید : این رویداد برای من روی داد ، زیرا به درسی نیاز داشتم . این هم بخشی از سفرم است.

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٢٩ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط لیلا نظرات () |

ما آدمها زمان تولد همگی خودشیفته به دنیا می آییم. حتی علاقه ما به مادر از خودشیفتگی و نیازمان به او نشات میگیرد. ولی به یه سنی که میرسیم علاقه به دیگری پیدا میکنیم عشق زمینی. عشق زمینی برای این است که مارا از خودشیفتگی بیرون بیاورد . معمولا عشق های زمینی یک طرف دیگری را رها می کند افراد کمی هستند که بعد از ترک شدن عشق را در وجود خود حفظ میکنند . هنگامی که در وجودشان جایی خالی شده و از خودشیفتگی خبری هم نیست حال خدا به ملاقاتشان می آید. 

ولی اکثریت ما وقتی ترک شدیم با فرد دیگری جایگزین می کنیم.هنوز خودشیفته ایم نمی تونیم قبول کنیم دوستمون نداشته. تا اینکه یکروز تصمیم میگیریم عشقمان را تثبیت کنیم. بله ازدواج . ولی ازدواج مانند این می ماند که بخواهیم یک موج سرزنده دریا را منجمد کنیم بگذاریم جایی نگاهش کنیم  لذت ببریم. وقتی به موج یخ زده نگاه کنیم دیگر موج نیست یک تکه یخ است. ازدواج هم همینگونه هست. تثبیت عشق به هیچ طریقی ممکن نیست عشق وحشی است فقط به دیدار آدمهای سرزنده و کسانیکه خواهان تغییر هستند میرود . خدا هم همینگونه به سراغ ما می آید فقط به سراغ کسی می آید که دنیا را با تمام تغییراتش می پذیرند.

ما هیچکدام متعلق به کسی نیستیم که با ازدواج بخواهیم آنرا تثبیت کنیم هیچکسی ملک ما نیست ما هم مملوک کسی نیستیم ما همگی معشوق خداییم.

برای جلب توجه کردن برای خدا باید به همه موجودات او عشق بورزیم.

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٢۸ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات () |

چرا زنان هنوز آزاد نشده‌اند؟ زیرا که نمی‌توانند باهم تشکیل یک نیرو را بدهند: آنان با مرد همدردی می‌کنند؛ همدردی آنان با یکدیگر نیست. رابطه‌ی زنان با یکدیگر فقط #حسادت است ــ دیگری لباس‌های بهتری دارد، دیگری جواهرات بیشتری دارد، دیگری اتومبیل خوبی دارد دیگری خانه‌ای بهتر دارد. تنها رابطه‌ی #زنان با یکدیگر حسادت است. تو با حسادت روبه رو شدی. حسادت یکی از خطرناک ترین عناصر در آگاهی انسان است، به ویژه در ذهنیت زنانه. روبه روشدن با دشمن شماره یک، بدون پنهان کردنش، بدون سفیدآب زدن به آن، بدون اینکه آن را محبوب جلوه بدهی __ که حق با تو است، موقعیت چنان است که البته تو باید حسادت کنی! __ بدون اینکه به هیچ وجه خودت را با اینکه در آن حسادت حق با تو بوده است، راضی کنی __ می‌تواند متحول کننده باشد. اگر خودت را راضی کنی که حق با تو است، حسادت باقی خواهد ماند و قوی‌تر خواهد شد. آنوقت این انرژی را که اینک احساس می‌کنی، احساس نخواهی کرد. این انرژی توسط آن حسادت جذب خواهد شد و منتظر لحظه‌ای خواهد شد تا بتواند منفجر شود __ به هر بهانه‌ای. ولی اگر هر زن نسبت به زن دیگر حسود باشد، آنگاه طبیعی است که این سبب اصلی اسارت آنان باشد. آنان نمی‌توانند تشکیل یک نیرو را بدهند؛ وگرنه تعداد آنان نیمی از جمعیت است ــ می‌توانستند مدت‌ها پیش به رهایی برسند. هر زمان که اراده می‌کردند به رهایی برسند چیزی نبود که مانع آنان باشد. آنان خودشان دشمن خود هستند. یک نکته که هر زن باید به یاد داشته باشد این است که مرد چنان با تزویر شما را ازهم جدا کرده که شما هرگز نتوانید یک نیروی واحد باشید. شما نسبت به هم حسادت می‌کنید، هیچ احساس همدردی برای یکدیگر ندارید. شما ترجیح می‌دهید با مردان همدردی کنید ــ البته نه با مرد خودتان! باید مرد دیگری باشد! #اشو #کتاب_زن
نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٢۸ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ توسط لیلا نظرات () |

اولین قدم برای یاد گرفتن شنا، نترسیدن از آب و رها شدن است. مربی همیشه میگوید: "بپر، خودتو رها کن، زیر آب چشماتو باز کن، بعد خودت آروم آروم برمی گردی به سطح آب". شرط اول، همان دست و پا نزدن است. گاهی باید واقعا بیخیال شد و رفت گوشه‌ای نشست. باید بیخیالِ دست و پا زدن شد. گاهی باید بگذاریم زندگی کارش را بکند. شاید بعدش آرام آرام برگشتیم به سطح آب ... به زندگی ... بی خفگی. شنای دوچرخه رو هیچوقت نتونستم یاد بگیرم در حال پای دوچرخه، میرفتم زیر آب ولی کرال پشت خوب یادگرفتم وقتی خودم را رها کردم روی آب آمدم و پای کرال پشت و دست کرال پشت دیگه مثل آب خوردن بود. خیلی مسائل زندگیم بود که وقتی رهاشون کردم خودبخود حل شدن.
نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٢٧ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ توسط لیلا نظرات () |

بر این باور باش که عشق و دستاوردهای عظیم، در برگیرنده ی خطرهای بزرگ است.
آنگاه که شکست می خوری، از شکست خود درس بگیر.
با تشکر از همه آنهایی که رهایمان کردند، تنهایمان گذاشتند که یادمان بماند هر سلامی روزی خداحافظی به دنبال خواهد داشت 
که بدانیم تندی علاقه امروز، ممکن است سردی آینده ای را هم به همراه داشته باشد
 رهایمان کردند تا بزرگ شویم و بیشتر به خودمان فکر کنیم، فکر کنیم به انتخاب اشتباهمان، رفتارهای کودکانه مان، خواسته ها و عقده هایمان، که بفهمیم امید یعنی چه، درد انتظار چیست،
 حقارت رها شدن را چطور تحمل کنیم.
و تشکر ویژه از همه آنهایی که ماندند، با کج خلقی هایمان ساختند، شانه شدند که درددلهایمان تکیه داشته باشد، نوازش شدند بین موهایمان رقصیدند، بوسه شدند که بدانیم دنیا مهربانی هم هست، دست شدند که سقوط نکنیم، کلام شدند که آرام بگیریم.
 آنها که رفتند سفرشان به سلامت، آنها که ماندند خانه شان قلب ماست.
نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٢٦ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات () |

به دوستی گفتم غمگینم و هرکاری می کنم چپه است و اشتباهی . دوستم گفت یه روز خیلی دور ما توی خونه مون ناودوون داشتیم ، از همون لوله های بزرگ سفالی که آب رو از سرپشت بوم به حیاط می برن ،کبوترای خنگ سر این ناودوونه لونه درست می کردن و با اولین بارون پاییز ،لونه شون شسته می شد و خودشون می افتن توی ناودون ،فکر کن چقدر می ترسیدن از اون همه سیاهی بی تمام . پر می زدن وتلاش می کردن و جیغ می کشیدن اما بارون روی سرشون می ریخت و زیرپاشون یه چاه سیاه بود . دوستم می گفت ما خیلی دلمون واسشون می سوخت می دویدیم توی حیاط اما کاری نمی شد کرد ،مادربزرگمون می گفت صبرکنین ،خسته می شن و راست می گفت خسته می شدن از پر زدن و خودشون رو توی تاریکی رها می کردن و با آب بارون شسته می شدن و عین سنگریزه از توی ناودون بیرون می افتادن . بعد می دیدیشون که با بال های باز رو به آسمون خوابیدن و دارن بارون رو تماشا می کنن . دوستم می گفت دست بردار از پر زدن ، همه چی رو رها کن ،شاید تاریکی ببلعدت و دوباره به روشنی برگردی و گمونم من قبول کردم .
نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٢٦ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ توسط لیلا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٢٦ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ توسط لیلا نظرات () |

عشق هیچوقت تحت کنترل در نمی آید لحظه ای که بخواهیم آنرا تحت کنترل درآوریم یا به آن ثبات ببخشیم آنرا میکشیم. 

باید بگذاریم عشق ما را تحت کنترل درآورد و تسخیر کند زیرا از ما بزرگ تر و پهناورتر و مقدس تر است.  عشق را نمی توان اهلی کرد. 

اگر توانستی دیگری را همان طور که هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی ، عشق تو واقعی است.

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٢٥ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات () |

‎خلیل جبران گفته است: ‎ "عشاق باید همچون دو ستون یک معبد باشند؛ با هم نزدیک باشـند و چنان دور که سقف را بر پا دارند، قدری دور از هم." ‎ عشاق باید چنین باشند، همچون سـتون هـای یـک معبـد خیلـی نزدیـک، از یـک سـقف حمایت میکنند. سقف معبد عشق باید حمایت شود، ولی اگر خیلی به هم نزدیک باشند، سقف فرو می ریزد. ‎
نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٢٥ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط لیلا نظرات () |

مردها خیلی هم خوبند... دوست داشتنی و مهربان.. عاشق محبت واقعی... گاهی وقتا مثل یه بچه از ته دل خوشحالند.. و گاهی مثل یک پیرمرد خسته... اکثرشان تنهایی را تجربه کرده اند... بیشترشان درد کشیده اند... و اکثرا غمهایشانرا در وجودشان مخفی کرده اند.. خیلی از اشک ها را نگذاشته اند از چشمانشان بیرون بریزد.. مردها میروند قدم میزنند تا یادشان نرود که به جای گریه باید قدمهای محکم داشته باشند.. همانهایی که اگر عاشق شوند ؛ برایتان شاملو می شوند ،و بیستون میکنند... و تو بهشت را روی زمین خواهی داشت... آری اینها مرد هستند...

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٢٤ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات () |

جهان فقط زمانی معنا پیدا میکند که ما کسی رو داشته باشیم تا احساسمان را باهاش درمیون بگذاریم. این بار سوم هست که پس از پاک کردن وبلاگم دوباره از صفر شروع میکنم . از اینجا نمیشه دل کند😊
نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٢٤ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط لیلا نظرات () |

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٢۳ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ توسط پرشین بلاگ نظرات () |

Design By : nightSelect.com