خلوت آرام من

اینجا تنها جاییست که آرام هستم. جایی برای رویارویی خودم با خودم . تنها جایی که میتوانم حرفهای دلم را بنویسم

دیشب به شدت عصبانی بودم همه چیزو رها کردم رفتم تو آشپزخونه شروع کردم به تمیز کردن که همیشه به من آرامش میده ”ناگهان احساس کردم باید خداراشکر کنم که میتونم خودم کارهام رو انجام بدم چشمام داره کوچکترین ذرات هم میبینه و میتونم اونارو جمع کنم میتونم تمیز کنم و لذت ببرم از این لحظه” احساس آرامش خوبی داشتم از عصبانیت خبری نبود . میدونید چیه برای جلوگیری از عصبانیت و افسردگی بهترین کار لذت بردن از کوچکترن کارها و لحظات زندگیست. نباید وابسته دیگری باشیم همه ما لحظاتی را داشتیم که به کسی علاقه مند بودیم ولی از دست دادیم اورا یا اصلا خودمون اورا ترک کردیم به دلیل اینکه آزار میدیدیم یا شرایط ادامه رابطه با اورا نداشتیم و الان دلتنگیم و عذاب وجدان داریم و دلتنگی بهانه خوبی برای تکرار یک اشتباه نیست یا حتی به همدیگر رسیدیم ولی فهمیدیم این آرزوی ما نبود. در گذشته زندگی کردن حاصلش افسردگیست. زندگی هر لحظه میخواهد بگوید به هیچ چیز و هیچ کسی دل نبند خودت قوی باش و از لحظه لحظه زندگیت لذت ببر
نوشته شده در ۱۳٩٦/۳/٦ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ توسط لیلا نظرات () |

از لحظات کوچک لذت ببر ....
چیزهای کوچکی مثل  : 
 مزه مزه کردن چای یا قهوه 
یا فقط دراز کشیدن در تخت و آسوده بودن  
و چنان آنها را لذتبخش بساز که  خدایی و مقدس شوند  
چنان از دوش گرفتن لذت ببر ،
گویی که در حال نیایش هستی....
بسیار زیباست ....
آبی که بر تو می بارد ،  خداست که بر تو می بارد !
این عنصرِ خداست و آب برای زندگی بسیار اساسی  ست. 
وقتی زیر دوش هستی ، ماهی شو. از آن لذت ببر ! 
بسیار زیباست. شالوده زندگی ست، جوهر زندگی ست. 
تاب بخور 
بخوان 
نیایش کن 
احساس قدردانی کن 
در هنگام خوردن آب  ، از آن آیینی  مقدس بساز. 
با کودکت که بازی می کنی ، با خدا بازی کن ...
 زیرا همه چیز خداست ....
نامها متفاوتند ، اشکال متفاوتند.
تو باید زندگی کردن را آغاز کنی ! 
این پیام من به توست : 
زندگی کردن را شروع کن ......
نوشته شده در ۱۳٩٦/۳/٥ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات () |

بعضی وقتها از آینه عقب به گذشته نگاه میکنم میبینم کجا بودم و الان کجا هستم. تو این دو سه سال هر روز صبح که از خواب بیدار میشدم میگفتم خدایا به فریادم برس بازهم صبح شد. ولی امروز صبح بلند شدم گفتم خدایا شکرت صبح شد. 

یادم میاد که چقدر از مشکلاتم فرار میکردم یا به دیگری پناه میبردم تا مشکلاتم را فراموش کنم. ولی مشکلات برجای خود باقی میماندند. الان تصمیم دیگری گرفتم باید با ترسهای خود مواجه بشوم. مشکلات تو زندگی من منحصر به خودم هست. زیباست و جالب. چیزهای جدید یاد میگیرم. چیزیه که مخصوص به زندگی من هست من باید مدیریتش کنم. ذهن و زندگیم را به سمت و سوهای جدیدی باز میکنه. به آدم جرات های قشنگی میده. 

راه مقابله با مشکلات فقط رفتن در دل ترسهایم هست. احتمالا من راه حلش را میدانم که این مشکل در زندگیم وجود دارد. 

دیروز یه غذای جدید درست کردم دیدم دوتا کوچولوهام چقدر با ذوق این غذا رو میخورند داشتم با عشق نگاهشون میکردم . دارم جنبه های دیگری از عشق را کشف میکنم. خیلی زیباست. 

نوشته شده در ۱۳٩٦/۳/٥ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط لیلا نظرات () |

دیشب داشتیم برمیگشتیم خونه تو مسیر چند تا دختر جوان سوار ماشین کنار ما بودند . داشتند به صندلی عقب ماشین نگاه میکردند برای بچه هام دست تکون میدادند. احساس کردم خودم تو اون ماشین هستم سالهای خیلی دور را یاد آوردم که با دوستام میرفتیم گردش به خانواده ها نگاه میکردیم زن و شوهر ها با فرزندانشان . برای خودمون خیال بافی میکردیم که با فلانی ازدواج میکنیم بچه دار میشیم. 

الان من دقیقا تو آرزویم بودم. همیشه یه نگاه باید به زندگیمون بندازیم بعضی وقتها یادمون می افته که وسط همون آرزومون هستیم. اگه شیرین نیست بخاطر اینه که همیشه یه آرزوی جدید داریم. فکر میکنیم یه زندگی جدید میتونه مارا خوشبخت کنه ولی هیچ فرقی نمیکنه هیچ آرزویی تمام و کمال به ما خوشبختی نمیده. باید همیشه در لحظه زندگی کنیم و شاد باشیم.

یادمه آرزو داشتم با بچه هام بازی کنم. ولی الان حوصله حرف زدن هم بابچه هام ندارم. چقدر بد که وقتی به آرزومون میرسیم حوصبله اش رو نداریم. تو آینده زندگی کردن فقط آدم رو افسرده میکنه. باید به خودم بیام. دیگه به من ربطی نداره بقیه دارند چکار میکنند اونها روش خودشون رو برای خوشحالی دارند من هم روش خودم خوشحالی یعنی در لحظه زندگی کردن و فکر کردن برای همون لحظه نه در آرزوی چیزی یا کسی بودن.

نوشته شده در ۱۳٩٦/۳/٤ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات () |

انگار به من میگویند، توچه میدانی از این راه پر پیچ و خم عشق، بگذار درهم بکوبتت، بگذار نامردی و نامرادی کنند، از ابتدا گفته بودیم راهی سخت دشوار است، بگذار آنقدر خرد شوی که از خودت هیچ چیز باقی نماند، این راه هر کسی نیست، هرکسی نمی تواند دوام بیاورد، برای انسان حرف زدن از عشق هنوز زود است، انسان تازه از مرحله حیوانی و شهوت پارا فراتر نهاده ، هنوز ابتدای راهش است، هنوز عشق را با تجارت اشتباه میگیرد، ولی این راهیست که باید طی شود، هرچند سخت و دشوار ، عده معدودی عشق را درک کردند، هنوز هم خدا به انسان امیدوار است ، هنوز هم کودکانی را برای انجام این رسالت به زمین میفرستد، تا شاید روزی عظمت عشق را دریابیم .
نوشته شده در ۱۳٩٦/۳/٤ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات () |

گاهی باید جسارت آزاد شدن را داشت.. گاهی باید بگذاری دلت از همه چیزها و همه کسانی که وابستگی به بودن شان رنجت میدهد
آزاد شود..
می دانی هراس از دست دادن هاست که آدم را به مرز تحقیر شدن می رساند...
به مرز تن دادن به چیزهایی که باورشان نداری...
به مرز پذیرفتن کارهایی که دوست شان نداری..
به مرز نابود شدن...
دیده نشدن...
تنها شدن...
اما وقتی تمام قفس های دلت را بگشایی،
آنچه که سهم تو از زندگی و عشق و ... باشد 
می ماند
و هر چه رفتنی ست می رود.
...
نوشته شده در ۱۳٩٦/۳/٤ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ توسط لیلا نظرات () |

هر زمان که عشق اشارت فرمایید، در پی او بشتابید ، هرچند راهش سخت و ناهموار باشد. و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید، هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش شما را مجروح کند. و هر زمان عشق با شما سخن گوید او را باور کنید، هرچند رویاهای شما را چون باد مغرب درهم کوبد و باغ شما را خزان کند. زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می‌نهد به صلیب نیز می‌کشد. و چنانکه شما را می‌رویاند شاخ و برگ شما را هرس می‌کند و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا می‌رود و ظریفترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند نوازش می‌کند. همچنین تا عمیق‌‌ترین ریشه‌های شما پایین می‌رود و آنها را که به زمین چسبیده‌اند تکان می‌دهد. عشق شما را چون خوشه‌های گندم دسته می‌کند. آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده خوشه بیرون می‌آرود. و سپس به غربال باد، دانه را از کاه می‌رهاند. و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید. سپس شما را خمیر می‌کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید ، و بعد از آن شما را بر آتش مقدس می‌نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید. عشق با شما چنین رفتار می‌کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزیی از آن شوید. جبران خلیل جبران
نوشته شده در ۱۳٩٦/۳/٤ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ توسط لیلا نظرات () |

🦋دلت که گرفت ، دیگر منت زمین را نکش 🦋راه آسمان باز است ، پر بکش او همیشه آغوشش باز است ، 🦋نگفته تو را میخواند اگر هیچکس نیست ، 🦋خدا که هست . . .
نوشته شده در ۱۳٩٦/۳/۳ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط لیلا نظرات () |

Design By : nightSelect.com